
هزاران واتو واتو
یک جور مقدمه : همه مان گاهی کارهایی می کنیم که نمی دانیم چرا انجام شان می دهیم و انگیزه واقعی شان از کجا آب می خورد اما تا سر حد مرگ بهشان وابسته ایم. من حدود دوسال هر هفته در بعضی از نشریات و روزنامه هایمان مطالبی درباره ی سینما و رسانه و فرهنگ روزمره می نوشتم. در آن دوران بیش از صد مطلب خرد و ریز نوشتم. در مجله ی فیلم، نافه، ایراندخت، شهروند امروز، اعتماد ملی، مهرنامه، فرهنگ آشتی و همینطور در بعضی از سایتها و البته بلاگ قدیمی خودم یادداشتهایی منتشر می کردم. به نوشتن احتیاج داشتم. دستم و روحم باید که می نوشتند. آن مقالات کوچک کمکم کردند تا روزهای سختی را از سر بگذرانم و دوباره سرپا بشوم. آن دوران گذشته و حالا جز در سایت شخصی ام کمتر وقت می کنم جایی چیزی بنویسم. چند وقتی است دلم می خواهد بعضی از آن مطالب قدیمی را اینجا آرشیو کنم. بخصوص که بلاگ قبلی ام هم در بلاگ اسپات عزیز به فنا رفته است. پس هر از گاهی بعضی از آن مطالب قدیمی را اینجا خواهید یافت.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
من و دختربچه سه ساله یکی از دوستانم نشسته ایم به دیدن انیمیشن "کونگ فو پاندا" و از هیجان تکان نمی خوریم.بی آنکه نگاهم کند می پرسد:عمو الان غولش می آد؟جواب می دهم:آره عمو جان ... الان دیگه باید پیداش بشه و برای دهمین بار منتظر می مانیم که چگونه قهرمان مان با آن همه فوت و فنی که فرا گرفته می خواهد شاخ غول بدمنش را بشکند و دوباره خوبی ها را به ما باز گرداند.
دوست کوچم انگشت هایم را می فشارد.او چقدر با من تفاوت دارد.من از نسل بچه های دهه شصت ام که به کلوپ کارتونهای رنگ و رورفته ای تعلق دارند که حالا دیگر اثری ازشان نیست.من یکی از همان بچه های قد و نیم قدی هستم که جلوی تلوزیون های قدیمی و هنوز رنگی نشده می نشستیم و با ساده دلی تمام،سهمیه روزانه ژاپنی مان را می بلعیدیم.در پس و پشت خاطرات همه مان که با مارش ها و سرودهای جنگی همراه اند،شبح قهرمانان رنجوری که همواره تحت ستم بوده اند به صف ایستاده اند.کوزت را یادتان هست؟نل را چطور؟هاچ زنبور عسل؟مصائب حنای مزرعه را یاد می آورید؟عذاب وجدان خردکننده بچه های کوه آلپ را؟و یا تنهایی های چوبین را که هر شب با گریه می خوابید؟
در این قصه ها معمولا خانواده ای در کار نبود و یا مادرها گم و دور بودند.مهاجرت و غم غربت یار همیشگی قهرمان های کوچک بود و یک وعده غذای گرم،بهشتی که همیشه پا نمی داد.گرچه همواره در آن دورها امید یک پناه امن وجود داشت.سایه یک ابر انسان مهربان(برادر نل مثلا با آن هیبت غریبش).کسی که سرانجام در لحظه های بحرانی به داد قهرمان و ما می رسید و نفس های مان را سر جایش می آورد.کمتر کارتونی با جزییاتش در حافظه ام مانده و معمولا فضای کلی شان است که پیش چشم می آید.لحظات مبهمی که از همه برجسته ترند فرار است و خیابان های خیس و باران خورده و رعد و برقی که بی رحمانه بر همه چیز می تاخت.غم فزاینده این قصه ها بیش از هر چیز با حماقت و عجز قهرمان شان عجین بود.آخر چرا پینیکیو باید تا این اندازه احمق و فقیر و بدشانس می بود؟و از سادیسم افراطی تام و جری که اصلا نمی خواهم کلمه ای بگویم.
یکی از دوستانم تعریف می کرد که هر گاه این جمله جادویی «و آنگاه یک واتو واتو به هزاران واتو واتو تبدیل می شود» را می شنیده،در چشمانش اشک جمع می شده و می دویده به کوچه تا با دوستانش به هزاران واتو واتو تبدیل شوند.خدای من!حتی قهرمان ترین قهرمانان ما نیز عادت داشتند که اشکمان را درآورند.می دانم که آن روزها دیگر برنمی گردند و من همواره می توانم بسیار برای سادگی بیش از اندازه مان دلتنگ شوم،اما اجازه دهید با احترام عمیق به همه این ها و البته تمام لحظات خوشایند مرور کارتون های محبوب مان(تمام بچه های دهه شصت این عادت را دارند)بگویم که بچه های امروز شادتر و البته باهوش تر از ما خواهند بود.
انیمیشن های خوب و موثر امروز،کمتر مرثیه هایی در فراغ مادران گمشده و رنج هایی اند که از تاب تحمل یک کودک خارج است.داستان های حالا درباره فردیت اند.درباره این که چطور با رویاها و آرزوهای شخصی می توان از میان توده ای بی شکل خارج شد و به آگاهی و پیروزی رسید(در جستجوی نمو و شگفت انگیزها).این روزها قهرمان ها برای گذشتن از دل آزمون های سخت شان باید یاد بگیرند که چگونه همزمان از قلب و اندیشه شان استفاده کنند(کارخانه هیولاها).باید بدانند چگونه می توانند جراتش را پیدا کنند تا برای رسیدن به دنیایی بهتر،خلاقیت های فردی شان را ثابت کنند(کونگ فو پاندا).قصه های خوب،قهرمان های قوی و با انگیزه می خواهند.قهرمان هایی که در عین آسیب پذیری،نه با یک شیشه عسل بلکه با یک خصلت انسانی شان می توانند به اوج برسند.اگر دنیایی شاد و پرامید می خواهیم،همواره باید مراقب قصه هایی باشیم که در حال تغییر و ساختن جهان کودکان اند.در پایان می خواهم بابت این سطور خیانت آمیز،از یاران کودکی ام،شوید و جعفری و بالتازار نازنین و خپل و الفی اتکینز عزیزم از صمیم قلب عذر خواهی کنم.
پیوست: این مطلب اول بار در ستون ثابتم در روزنامه ی اعتماد ملی با نام «مردی با دوربین فیلمبرداری» منتشر شده بود.




هه هه...چه خوب.
اینجا ازین عکس گلها یا ازآن آدمکهای در حال خنده(که معلوم نیست همیشه خدا به چی میخندند)ندارد که برایتان بگذارم.به همین دلیل:
هه هه...جه خوب.
هان.راستی یکی از آن آدمکها که معلوم نیست دارد گریه میکند یا ترسیده است یا نا امید است یا کارخلافی انجام داده و منتظر مجازاتش است؛هم میخواهد.
ندارد که اینجا.
پس:
هییوووه هو.
______
هر کار کردم آدرس وبلاگم را توی فیلد مخصوصش نپذیرفت.
اینجا مینویسم:www.2saatsardard.blogfa.com
به نظرم امثال ماهايي كه خاطره كارتونهاي رنگورورفتهي قديمي را داريم يك حس حسادت ناخودآگاه به كودكان امروزي داريم كه در اين سنوسال چنين انيميشنهايي ميبينند و باز هم ناخودآگاه كودكيمان را در موضعي برتر از آنان قرار ميدهيم.
دوست داشتنی بود ممنونم ، میدونین منم از بچه های دهه ی شصتم ، دهه ایی بی ثمر تلخ و بی نتیجه ، منم دهه ی شصتی ام دهه ای که با ما خیلی نا مهربونه ؛ دهه ای که از اول با هامون نساخت حالا هم برامون همونطور که گذشته نساخته بود ، آینده ای هم نداره ، پس خوش به حال بچه های امروز که برای دیدن نیم ساعت کاتون رنگ و رو رفته مجبور نیستن ساعت ها التماس کنن ، خوش به حالشون که برای داشتن فقط کافیه اراده کنن ، و باز ما پدر و مادرهای دهه ی شصتی هستیم که غلامانه در انتظار پاسخ دادن به خواسته های اونها هستیم ، به درود و پاینده باشید .
تا حدودی با نظر شما موافقم. کارتون های زمان کودکی ما کمتر عرصه ای به جولان خلاقیت ذهنمیان می داد. اما امروز هم همچنان همان مسلک بر رسانه ملی حکم فرما است. کارتون هایی نظیر دی جی مون که از سوی به اصطلاح کارشناسان این رسانه به روح کودکان و نوجوانان تزریق می شود دست کمی از گذشته که ندارد هیچ، چند گام هم به عقب رفته است. باز دعا به جان ویدیو و دی وی دی که گاه گداری خلا رسانه ملی را در یاد های آینده کودکان امروز جبران می کنند...
دلم براي كودكيهايم گرفت.راست مي گين .هنوز هم به راحتي گول مي خوريم.
درود
لذت بردم حسابی. تازه به نظرم کوتاه آمدی و بعضی حرفها را نزدی. این که خیانتی که آدمهای خنگ رسانه آن زمان در حق ما کردند. کسانی که الان به میمنت پیشکسوتی باید حلوا حلوایشان کنیم اما روزی که باید نتوانستند برنامههای رسانهای مفیدی بسازند.
مخلصیم
سپاس از شما و نظرتون ... البته من معتقد نیستم که همه ی اون برنامه ها بی فایده بودند
عالی بود. واقعا لذت بردم و کاملا موافقم.
واقعاً مطلب خوبیه رضا! نمی دونم چه قدرش به ایده مرکزی نوشته بر می گرده و چه قدرش مربوط به نوستالژی همگانی ابلهانه ( و به شکل عجیبی عزیز) چسبیدن به برهوت سرگرمیهای کودکانه دهه 60... ولی دوست داشتنیه رفیق
ممنون فرزین جان
به شدت با مطلب شما موافقم و فکر میکنم برخی از این کارتونهامتاسفانه روی ذهن و روان ما تاثیر مخربی گذاشتن.
عالی بود... من مطمئنم فرزندان ما در سرزمین بهتری خواهند زیست... پدران ما زیاد هوای ما را نداشتند
سپاس فراوان ....
اشکان عاشق پاندای گونگ فوکاره... فکر کنم بی اغراق بالای 50 بار دیدتش!
ساره عزیزم چطوره؟ از قول من سلام بسیار گرمی برسانید. من این هفته میرم شمال خوشحال میشم اگه اونطرفها هستید سری به باغ ما بزنید اینو از صمیم قلب میگم.
ارسال کردن نظر جدید