
چرا به اطاق کار هنرمندان تجسمی غبطه می خورم؟
من با کار تصویرگری و کاریکاتور شروع کردم و بعدتر دوران کوتاه مدت تحصیلات آکادمیک ام را هم در حوزه گرافیک گذراندم. اما با شروع فعالیتهای فیلمسازی ام و بخصوص مستندسازی و یا دیگر فعالیت های رسانه ای ام، دوران تجسمی ام بلعیده شد و اصلا نفهمیدم چگونه از دستانم گریخت. گرچه در سفرها و فضولی هایم به دیگر قالبهای هنری دیگر، هیچگاه گذارم دوباره به نقاشی و طراحی و گرافیک نیفتاد اما هنوز هم دلبسته بعضی از چیزهایی ام که باعث می شود به آرامش و سبک زندگی آن دوران ام غبطه بخورم.
بماند که هنوز مغازه های نوشت افزار فروشی پاهایم را شل می کنند و دیدن مدادرنگی ها و پاستل ها و کنته های کپل دلم را می برند اما مهمتر از همه، آن چیزی که آه از نهادم بلند می کند و حسرت خواری واقعی ام است همانا دفتر کار هنرمندان تجسمی است (مراد من آن دسته از هنرمندانی در این حوزه اند که می توانند کارشان را در یک اطاق و پشت یک میز به ثمر برسانند و مثلا یک عکاس خبری در این بحث جایی ندارد). اغلب وقتی برای کاری به استودیویی این چنینی می روم و یا به دیدن دوستانی می روم که این کاره اند، ذوق زده و مشنگ وار به دیدن تمام سوراخ سنبه های دفتر و یا اطاق کارشان مشغول می شوم و همه جا را بو می کشم. شاید باورتان نشود اما من آرشیوی از عکس آتلیه ها و استودیوها و آژانس های هنری دارم. از استودیوی گرافیست ها و نقاشان گرفته تا کارگاه های مجسمه سازان و حتی عروسک سازان. هر بار که به دیدن شان می نشینم آن چیزی را در میان شان جستجو می کنم که در تمام این سالها کم اش داشته ام.
روند خلاقیت در اغلب حوزه های هنرهای تجسمی روندی یکپارچه و متمرکز است که به آرتیست این امکان را می دهد که هنر و زندگی اش را یکی کند. روند تفکر و بسط و گسترش ایده های اصلی یک آرتیست تجسمی کاملا برخلاف آن چیزی است که مثلا یک سینماگر با آن دست و پنجه نرم می کند. آنها آنقدر فرصت و آرامش دارند تا بتوانند ایده های خود را در کارگاه های شان بپرورانند. آن قدر خوشبختند که می توانند ایده های خود را مدام در کارهای مختلف تکرار و رتوش کنند. آنها را بزرگ و کوچک کنند، در سرتاسر لحظات زندگی دنبالش کنند و سرانجام آن را کاملا مال خودشان کنند.

اما روند خلاقیت در سینما تکه تکه و نامتمرکز است. ممکن است من فیلمنامه ای بنویسم که بسیار طرح و شخصیتها و حال و هوایش را دوست داشته و به قولی با آن زندگی کرده ام، اما آیا می توانم به همین سرعتی که سوژه را یافته ام و آن را گسترش داده ام، فیلم را بسازم؟ ممکن است من سوژه مستند قدرتمندی را یافته باشم که اگر به سرعت اقدام نکنم از دستانم بگریزد. آیا می توانم همان روز کارم را کلید بزنم؟ اکثرا جواب یک نه گنده لعنتی است. گاهی یک کارگردان باید سالها در انتظار بماند تا بتواند سرمایه ای مناسب برای ایده ای خاص را بیابد و در این میان او برای گذران زندگی ناچار است کارهای دیگری انجام بدهد و اصلا بعید نیست بعدها که دوباره به آن ایده های قدیمی بازگشت دیگر برایش اهمیت گذشته را نداشته باشند. تمرکز در کارهای تیمی و پرهزینه این چنینی کار بسیار سختی است که فرایندش پر از اظطراب و وقفه و نبرد با مسائل حاشیه ای است.

دفاتر کار هنرمندان تجسمی برای من استعاره ای از همین تمرکز فرار و ناپایدارند. دوره های تولید کوتاه مدت آنان در پشت یک میز کوچک و در کنار یک فنجان چای و یک تکه شکلات و موزیکی دلچسب برای من غبطه برانگیزند. کیف ها و لپ تاپ های شان برای من غریب اند ... مگر می شود آدم همه زندگی هنری اش را بریزد توی یک کیف و یا یک لپ تاپ؟ چه خوشبخت کسی که این گونه کار می کند!
پیوست: ممکن است بعضی از صاحبان حرفه ها و یا رسانه های دیگر نیز با خواندن این مطلب خودشان را در این حسرتخواری با من شریک بدانند. از همدردی شان سپاسگذارم!




سپاسگزار رو چرا خيلي ها غلط مينويسند؟
وقتی که اتاق کارت، مرکز جهان است...
پس اگر فیلم "ویکی، کریستینا، بارسلونا" اثر وودی آلن را ندیدی، همچنان نبینش! من که دیدم حسابی هوس نقاشی کردم. وقتی پنلوپه کروز رنگ ها را می پاشید روی بوم اصلاً در این دنیا نبودم.
چون می دانی که من هم یک زمانی نقاشی می کردم و کاریکاتور می کشیدم! : )
بابم همیشه میگفت من بچه بودم دلم دوچرخه می خواست بعد که رفتم سرکار می تونستم دوچرخه بخرم ولی دیگه دوچرخه برام جذابیت نداشت.
ارسال کردن نظر جدید